تبليغاتX
یا حق

یا حق

به نام خدایی که اشک را آفرید تا سرزمین عاشقان آتش نگیرد

خداجون خودت بهش بگو

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 1:43  توسط زینب  | 

توی صحنه ی غریب زندگی

هممون در نقش یک بازیگریم

با همیم تو بازیای روزگار

از درون هم ولی بی خبریم

زندگی تولد یه خاطرست

انگاری شروع یک نمایشه

کاشکی از دنیای این خاطره ها

سهم ما تموم خوبیا بشه

 

توی پشت صحنه ی دنیای ما خوبی و بدی می مونه یادگار

زندگی برای ما یه خاطرست از تمام قصه های روزگار

 

بهتره به قلبامون دروغ نگیم

زندگی هر طور که باشه میگذره

من و تو مسافریم تو این روزا

مثل خورشید تو  نگاه پنجره

هممون پشت نگاه صورتک

همیشه از صبح تا شب قایم می شیم

واسه پنهون کردن گریه هامون

روی قلب و روحمون خط می کشیم

اگه باز از روزگار دلت گرفت

لحظه ها ثانیه ها ابری شدن

بیا با من بیا با من

بیا با من بیا با من

 

توی پشت صحنه ی دنیای ما خوبی و بدی می مونه یادگار

زندگی برای ما یه خاطرست از تمام قصه های روزگار

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 دی1385ساعت 3:40  توسط زینب  | 

نگو دیره

نگو دیره که دلم بی تو می میره

بگو که همیشه عاشقم می مونی ای عشق من

زیر بارون

زیر بارون به یاد تو گریه کردم

چرا رفتی چرا رفتی ای عشق من

 

بمون نرو تنهام نذار دلم می میره

صدا

صدای خنده هات یادم نمی ره

خدا

خدا تنها پناه دلخستگیهام

نرو تنهام نذار گریم می گیره

ای عشق من

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 دی1385ساعت 3:39  توسط زینب  | 

دل من دست بردار دیگه بسه  انتظار

دیگه هی اسمشو تو به یاد من نیار

اون دیگه نمی یاد عمرتو هدر نکن

دل من دل من منو دربدر نکن

دل من دیگه بسه آخه اون که می خوای تو دیگه نمی یاد

باید بدونی که یه روزی دوباره اون اگه بیاد

اونوقت می بینی که اون دیگه حتی تو رو نمی خواد

دل من اینجوری آخه تنها می مونی

دل من غم تو واسه من خیلی تلخه

می دونم تنهایی آخه تنهایی سخته

دل من اگه ما عشقو از سر نگیریم

یه روزی من و تو هر دو تنها می میریم

دل من دست بردار دیگه بسه  انتظار

دیگه هی اسمشو تو به یاد من نیار

اون دیگه نمی یاد عمرتو هدر نکن

دل من دل من منو دربدر نکن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 دی1385ساعت 3:38  توسط زینب  | 

تا توانی رفع غم از خاطر غمناک کن

   در جهان گریاندن آسان است اشکی پاک کن

 

 

 

برو مسافر من برو سفر سلامت

نگو که روز دیدار برسه به قیامت

 

تا وقتی زنده هستم منتظرت می مونم

برو خدا به همرات درد و بلات به جونم

این لحظه های آخربگو می مونی پیشم

از فکر رفتن تو دارم دیوونه می شم

 

برو مسافر من برو سفر سلامت

نگو که روز دیدار برسه به قیامت

 

می خوام به دورت امشب پروانه وار بگردم

به این امید که شاید بگی که بر می گردم

آرزو دارم امشب با تو هرگز نمیره

سپیده ای نباشه تو رو از من بگیره

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 دی1385ساعت 3:38  توسط زینب  | 

مسافر!!

با تو هستم ای مسافر

ای به جاده تن سپرده

ای که دلتنگی غربت

منو از یاد تو برده

 

هنوزم هوای خونه

عطر دیدار تو داره

گل به گل گوشه به گوشه

تو رو یاد من میاره

 

با تو من چه کرده بودم

که چنین مرا شکستی

بی وداع و بی تفاوت

سرد و بی صدا شکستی

 

به گذشته بر می گردم

به سراغ خاطراتم

تازه می شود دوباره

از تو داغ خاطراتم

 

به تو می رسم همیشه

در نهایت رسیدن

هر کجا باشی و باشم

به تو برمی گردم حتما

 

این تویی همیشه ی من

توی آیینه ی تقدیر

با همه شکستم از تو

نیستم از دست تو دلگیر

 

با تو من چه کرده بودم

که چنین مرا شکستی

بی وداع و بی تفاوت

سرد و بی صدا شکستی

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 دی1385ساعت 3:37  توسط زینب  | 

دیر اومدی زود میری؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ای دیر به دست آمده بس زود برفتی

آتش زدی اندر من و چون دود برفتی

چون آرزوی تنگدلان دیر رسیدی

چون دوستی سنگدلان زود برفتی

ناگشته من از بند تو آزاد بجستی

ناکرده مرا وصل تو خوشنود برفتی

آهنگ به جان من دلسوخته کردی

چون در دل من عشق بیفزود برفتی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 دی1385ساعت 3:17  توسط زینب  | 

یکم

این روزا گاهی جلوی آینه می ایستم و اشکامو نگاه می کنم

می خوام همه ی اشکامو جمع کنم توی یه شیشه تا وقتی دیدمت بهت نشون بدم

شاید هم برای روز تولدت بهت هدیه دادم.

این روزا هوای اتاقم بدجوری خزونیه

همش آسمون ابریه

انگار آسمون هم می خواد اشکاشو جمع کنه

           این روزا همش ابر..

                                     همش بارون....

                                                         همش اشک...

                                                                        همش باد...

                                                          همش بغض...

                                       همش تنهایی....

            همش تنهایی......

کاش فقط یکم تنها نبودم

کاش یکم خسته نبودم

این روزا کاش فقط یکم تو بودی

فقط یکم

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 دی1385ساعت 3:15  توسط زینب  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 دی1385ساعت 3:11  توسط زینب  | 

گریه نکن

قسمت می دم پشت سر من

من مسافر گریه نکن

گریه نکن گریه نکن

بیشتر از جونم من دوست دارم

این دم آخر گریه نکن گریه نکن گریه نکن

میبرم با خود من کوله بار خاطره هارو

گریه نکن گریه نکن

گریه نکن

می خوام ببینی با لب خندون صبح فردارو گریه نکن

برمی گردم با یه دنیا جلوه های عاشقانه گریه نکن

برمی گردم که بخونم از لب تو باز ترانه

توی دنیا تورو دارم برای من همین بسه

گریه نکن

خوبترینه بهترینه اون که با من هم نفسه

قسمت می دم پشت سر من

من مسافر گریه نکن

گریه نکن گریه نکن

بیشتر از جونم من دوست دارم

این دم آخر گریه نکن گریه نکن گریه نکن

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 دی1385ساعت 3:0  توسط زینب  | 

خدایا

یه روز میاد که دنبالم بگردی

اونوقت می فهمی که با من چه کردی

یه روز میاد همش با چشم گریون

بپرسی من کجام از این و از اون

حالا ای وای خدا

ای وای خدایم

امان از دست یار بی وفایم

گفتم اسم تو شد ورد زبونم

به خدا تا ابد به پات می مونم

نگو برگرد پیشم که خیلی دیره

من که گفتم دلم داره می میره

حالا ای وای خدا

ای وای خدایم

امان از دست یار بی وفایم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 دی1385ساعت 2:48  توسط زینب  | 

 

دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست

گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ...

غـــــريبه !

اين درد مشترک من و توست که گاهي نمي توانيم تو چشمهاي هم نگــــاه کنيم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 دی1385ساعت 2:43  توسط زینب  | 

سرده

 

توی سرمای زمستون رو بخار پشت شیشه

اسمتو نوشتم اما می دونم بی تو نمی شه

می دونم که با تو بودن یه هوای دیگه داره

این دل عاشق و تنها طاقت دوری نداره

همه ی شعرامو خوندم که تو برگردی دوباره

آخه این دلم به جز توهیچ کسی رو دوست نداره

کاش می شد خاطره هامون دوباره مثل همیشه

تازه شن تو فصل سرما رو بخار پشت شیشه

همه ی شعرامو خوندم که تو برگردی دوباره

آخه این دلم به جز توهیچ کسی رو دوست نداره

هنوزم دلخوش و شادم به شمردن دقایق

که یه روز بیای کنارم اینه آرزوی  عاشق

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 دی1385ساعت 2:41  توسط زینب  | 

خیلی دلم تنگه

 

به چشم من نگاه نکن دوباره گریت می گیره

ساده بگم که عشق من باید تو قلبت بمیره

فاصله بین من و تو از اینجا تا آسموناست

خیلی عزیزی واسه من اما زمونه بی وفاست

برای این دربدری تو بهترین گواهمی

دروغ نگو که می دونم همیشه چشم به راهمی

قسم نخور که روزگار به کام ما دو تا نبود

به هر کی عاشقه بگو غم که یکی دو تا نبود

بگو تا وقتی زنده ام نگاه تو سهم منه

هر جای دنیا که باشی دلم واست پر می زنه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 دی1385ساعت 2:37  توسط زینب  | 

بنویس از سر خط

 

             بنویس که دلت دیگه به یاد اون نیست

بنویس که بدونه

             وقتی نباشه قلبت از غصه خون نیست

اون که گذاشت و رفت

             یه روز سرش به سنگ می خوره برمی گرده

دیگه صداش نکن

            بذا خودش بیاد میاد دنبالت می گرده

 

دیگه گریه نکن

            آخه اشک تو باعث شادی اونه

دیگه به پاش نسوز

             آخه اون واسه تو دیگه دل نمی سوزونه

اگه می خواست می موند

              حالا که رفت و غصش رفته ز یادم

اگه پیشم می موند

             می دید جز اون به هیشکی دل نمی دادم

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 دی1385ساعت 2:28  توسط زینب  | 

دردها از بودن است و حرفها از نبودن،
میان بودن و نبودن مرزی است باریک

شاید بتوان در آن مرز قدم زد،آبی نوشید و شعری نوشت ...بی هیچ درد و حرفی....
چرا نخستین شعر آدم از نخستین دردش مایه میگیرد؟!
مگر شعور با درد ساخته میشود؟
میتوان بدون درد هم شعری سرود
من آن مرز را میخواهم.....

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 دی1385ساعت 2:26  توسط زینب  | 


Two Hearts

دو قلب


Only two hearts can sing

فقط دو قلب  میتوانند بسرایند

 
with all the joy life brings,

با تمام لذت های زندگی،


inspiring hope in

امید بدمند


the soul's depths,

درژرفای  روح


scaling mountains

فتح کنند کوهستانهایی  را


never climbed yet,

که هرگز فتح نشده اند


flying beyond

پرواز کنند تا


the star's reach

فراز ستاره ها


and discovering beauty

و کشف کنند زیبایی را


in the light of each,

در فروغ یکدیگر


seeking rainbows

در جستجوی رنگین کمان


beyond the pall.

تا اوج مرگ سفر کنند


Only two hearts in love

فقط دو قلب عاشق


have it all

میتوانند


two hearts like ours

دو فلب چون  قلب ما

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 دی1385ساعت 2:23  توسط زینب  | 

 

when you think that no one can heal you,

Remember, Friend,

God Can.

 

وقتي احساس مي‌کني قابل دوست داشتن نيستي

وقتي احساس بي لياقتي و نا پاكي مي كني

وقتي احساس مي كني كسي نمي تواند دردهاي تو را التيام ببخشد

به ياد داشته باش دوست عزيز من

خدا مي تواند

 

When you think that you are unforgivable

for your guilt and your shame

Remember, Friend,

God Can.

 

وقتي احساس مي‌كني قابل بخشش نيستي

براي شرم و گناه هايت

به ياد داشته باش دوست عزيز من

خدا مي تواند

 

When you think that all is hidden

and no one can see within

Remember, Friend,

God Can.

 

وقتي فكر مي كني همه چيز پنهان است

و هيچكس نمي تواند درون را ببيند

به ياد داشته باش دوست عزيز من

خدا مي تواند

 

And when you have reached the bottom

And you think that no one can hear

Remember my dear Friend

God Can.

 

وقتي به انتها مي رسي و گمان مي‌كني

کسي نيست تا صدايت را بشنود

به ياد داشته باش دوست عزيز من

خدا مي تواند

 

 

 

And when you think that no one can love

The real person deep inside of you

Remember my dear Friend,

God Does.

 

وقتي گمان ميبري كسي نمي تواند

به خود واقعي درون تو عشق بورزد

دوست عزيز من به ياد داشته باش

خدا مي تواند

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 دی1385ساعت 2:16  توسط زینب  | 

یادم میاد روزایی که دنبالت میومدم

برای دیدنت دل رو به آب و آتیش می زدم

وقتی که گفتی با منی ساده ی حرف تو شدم

جریمه ی عشق توئه که تنها موندم با خودم

یادم میاد می گفتی دل به کسی نمی دی

می گفتی بعد یک عمر به آرزوت رسیدی

چی شد که از من و دل یکدفعه دل بریدی

تنها گذاشتی رفتی من و با ناامیدی

حالا موندم تک و تنها تک و تک و تنها تنهایم

دارم بی تو از تو می خونم ای گل سرخ و زیبایم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 دی1385ساعت 2:13  توسط زینب  | 

امروز دیگه نسبت به تو حسی ندارم

بخوای میگم دوست دارم اما ندارم

خیلی بدی که رفتی و تنهام گذاشتی

به کی می خوای دروغ بگی دوسم نداشتی دوسم نداشتی

همه می گن که تو به من خیلی خیانت کردی

بخشیدمت عزیز برو فکرمو راحت کردی

سوزوندم از تو هر چی هست واسه من یادگاری

آخر عشق و حالمه وقتی تو بیقراری

اینو بدون عزیزم تنها می مونی روزی

یه روز می بینم اشکاتو اون روزه که می سوزی

خیلی بدی خیلی بدی بوی خیانت میاد

این لحظه ی جداییه برو خدابه همرات

خیلی بدی خیلی بدی

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 دی1385ساعت 1:55  توسط زینب  | 

 

پرستوهای عاشق خداحافظ

 

پرستوها پرستوها از آشیون پریدن

از رو زمین پر کشیدن به آسمون رسیدن

گفته بودن با کوله بار قصه بر می گردم

همین یه باربود که به قولشون وفا نکردن

گفته بودن با قصه بر می گردم

اونا به قولشون وفا نکردن

 

گفتن که پاییز اومده دوباره فصل کوچه

بارونه بال وپرشون بارید میون کوچه

از آسمون برگشتن و رو دستامون نشستن

دوباره پرکشیدن و دلامونو شکستن

گفته بودن با کوله بار قصه بر می گردن

همین یه بار بود که به قولشون وفا نکردن

گفته بودن با قصه بر می گردم

چرا به قولشون وفا نکردن

 

پرستوهای قصمون بازی رو ساده بردن

پروازشون یه قصه شد اونو به ما سپردن

دفتر خاطراتشون تو دست ابرا مونده

کسی به جز فرشته ها اون دفترو نخوندن

 

 

گفته بودن با کوله بار قصه بر می گردن

همین یه بار بود که به قولشون وفا نکردن

گفته بودن با قصه بر می گردم

چرا به قولشون وفا نکردن

 

 یه روز کسی از آسمون اسمشونو صدا کرد

پرستو ها رو راهی مهمونی خدا کرد

از آسمون برگشتن و رو دستامون نشستن

دوباره پرکشیدن و دلامونو شکستن

 

 

گفته بودن با کوله بار قصه بر می گردن

همین یه بار بود که به قولشون وفا نکردن

گفته بودن با قصه بر می گردم

چرا به قولشون وفا نکردن

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 دی1385ساعت 1:36  توسط زینب  | 

 

 

قرن ما شاعر اگر داشت هوا بهتر بود

خار هم کمتر نبود از گل بسا گلتر بود

قرن ما شاعر اگر داشت که کبوتر با کبوتر باز با باز نبود   شعار پرواز

وای بر ما  که تصور کردیم عشق را باید کشت

در چنین قرنی که دانش حاکم است عشق را از صحنه دور انداختن دیوانگی است درماندگی است شرمندگی است

قرن قرن آتش نیست

قرن یک هوای تازه است  فکرها را شستشویی لازم است

گم شدیم گر در میان خویشتن جستجویی لازم است

نازنین ها از سیاهی تا سفیدی را سفر باید کنیم

 

خرسند شدیم از این که امروز رنگی دگر است نه رنگ دیروز

تا شب نشده رنگی دگر شو

گفتند از این نکته هزار نکته بیاموز

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 دی1385ساعت 1:35  توسط زینب  | 

بیهوده او را در آینده می جستم

زیرا

       او در گذشته ی من مرده بود و

هر چه رو به آینده به جستجوی او راه می سپردم

                          از من دورتر می شد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 آبان1385ساعت 1:12  توسط زینب  | 

ستاره

وقتی ستاره ی من شدی هیچ تلسکوپی هنوز ترا ندیده بود و یا کشف نکرده بود.

وقتی کهکشان من بودی هیچ منجمی هنوز به بودنت پی نبرده بود.

وقتی دروازه بان دروازه ی دلم شدی ، هنوز خط هیچ دروازه ای را نکشیده بودند.

وقتی دلم به چشمان تو میدان داد ، هنوز کسی درست نمی دانست دایره چیست.

وقتی رنگین کمان صدایت کردم همه به آن چیزی که بعد از باران در می آمد می گفتند مهمان هفت رنگ ناخوانده.

وقتی قصه ی دورقمی اردیبهشت را رنگ حقیقت زدم ، هیچکس تا ده بیشتر بلد نبود بشمرد.

وقتی مجنونت شدم صحرا هنوز افتتاح نشده بود.

وقتی تو زیبای من شدی هنوز نیمی از ماه برای کلی دنیا ناشناخته بود.

وقتی مخاطب نامه های من شدی همه برای پرسیدن حال همدیگه از پروانه ی بنفش کمک می گرفتند.

وقتی صدایت کردم هنوز کسی معنی انعکاس صدا در کوه را نمی فهمید، من در کوه صدایت کردم و همه از صدائی که برگشت ترسیدند و من شادمان شدم از اینکه هیچ رقیبی تو را از من نخواهد دزدید.

وقتی عاشقت شدم همه خواب بودند.

وقتی بدرقه ات کردم آن هم با اشک ، هیچ کس اشک را دلیلی برای بدرقه نمی دانست و هیچ کس توی چشمانش یک مروارید گریه هم نداشت.

وقتی دریای من شدی همه ی آنانی که حالا اقیانوس صدایت می کنند در حال کندن قنات برای پیدا کردن جرعه آبی برای رفع تشنگیشان بودند.

وقتی پیدایت کردم همه گم شده بودند.

وقتی دنیای من شدی همه فکر می کردند دنیا یعنی یک عالمه انسان.

وقتی دیوانه ات شدم تصور همه از دیوانه کودک سنگ به دستی بود که خشم چشم درشت و سنگ بزرگ توی دستش همه را می ترساند.

وقتی نوشتم چشمان تو عسل است مردم هنوز نمی دانستند عسل گیاه نیست.

وقتی نوشتم رفتنت آتش به جانم می زند،اینجا فکر می کردند که تنها چوب ها می سوزند بی آنکه بدانند گاهی از آتش گرفتن بسیار است که انسان چوب می شود.

خلاصه وقتی تو را فهمیدم هیچ کس هنوز خودش را نفهمیده بود.

اما...

تو وقتی ستاره شدنت را همه فهمیدند کم شدی، نگذاشتی حتی بشمارمت ، منی که تنها یک را می شمردم و دو یک را که کنار هم یازده می شد.

وقتی همه کهکشان شدنت را فهمیدند غیب شدی ، جوری از افق پنجره ی اتاق من گذشتی که با تلسکوپ هم دیده نشدی.

وقتی هم دروازه بانی ات را بلد شدند خط دروازه ی دلم را پاک کردی و شستی .

یادت رفت زمانی که من دریا صدایت می کردم عده ای در حال کندن قنات بودند....

 

جرم من این بودکه آنقدر در دریا شدنت محو بودم که فراموش کردم برایت بنویسم تو اقیانوس منی و تو بزرگ شدن را از وفا بیشتر دوست داشتی.

کوچک شدم این آخرین جمله ی این گلایه است.

وقتی بزرگ بزرگ شدی ، من کوچک کوچک شدم ، کوچکتر از صفر آن دهی که آخرین جمله ی معلومات کودکی آنها بود که نمی دانستند اگر یازده نباشد تو حالا بیست آنها نیستی.

باشد بزرگ شو ، مثل دنیای من نه مثل دنیای انها . من هی دارم کوچک و کوچکتر می شوم ، آب می شوم درست قدّ ذره های خاک قنات آن سال های دور گذشته...

بزرگتر شو دنیای من ، ستاره ی من ، کهکشان من بزرگ شو...

نمی دانستم بزرگ را دو جور معنی می کنند: بزرگ در لغت نامه ی آنها یعنی مشهور و من اینگونه معنایش می کنم :

کسی که عاشقش را کوچک نکند وقتی خودش بزرگ می شود.

اما تو مثل هیچ کس نیستی بزرگ هر دو لغت نامه ای.

بزرگ شو ، بزرگ باش تا من دیگر دیده نشوم مثل گنجشکی که از بالای هواپیما نقطه هم نیست.

من بزرگترین آرزویم کوچک نشدن تو و کوچکترین آرزویم بزرگ شدن که نه باز هم بزرگتر شدن توست.

نام تو را با حروف بزرگ و نام خودم را با حروف کوچک می نویسم که شاید به تصور مردم روزگارمان نه از بزرگی تو کم شود و نه از کوچکی من.

به قول قدیمی های خوب: خدا از بزرگی کمت نکنه.

خیلی ها معنایش را خوب می دانند اما من درست معنایش را نمی فهمم . شاید یعنی خدا بزرگی ات را کم نکند احتمالاً همین است.

پس این را هم برای راحت تر شدن خیالم می نویسم :

برسد به دست بزرگی که اگر بزرگ بودنش را زودتر نمی فهمید دیرتر کوچکم می کرد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 آبان1385ساعت 0:57  توسط زینب  | 

 

 

بچّه که بودم مدام دستم را از دستان نگرانی که مراقبم بود رها می کردم و آرزویم بود که یکبار هم شده تنها از خیابان زندگی رد شوم.

حالا که دیگر نمی شود بچّه بود و فقط می شود عاشق بود از سر بچگی ، هر چه وسط خیابان زندگی سر به هوا می دوم هیچ کس حاضر نمی شود دستم را بگیرد و برای لحظه ای حتی مراقبم باشد.

  «نیاز عاشقان معشوق را بر ناز می دارد

                                  تو سر تا پا وفا بودی ترا من بی وفا کردم»

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 آبان1385ساعت 0:55  توسط زینب  | 

عمو زنجیرباف زنجیر منو...

حالا فهمیدم چرا زنجیر عشق تو محکمترین زنجیر دنیاست، ای کاش تمام کودکی هایم بازی دیگری را به جای عموزنجیرباف انتخاب می کردم، آن عموی خیالی آن روزها، امروز خودش را جوری نشانم داد که فکرش را نمی کردم.

خودم گفتم ای کاش ، نه من می گفتم و نه او می بافت زنجیر بلند و رهانشدنی عشق تو را، دیدم هیچ وقت با صدای هیچ پرنده ای حتی هیچ چیز برایم نمی آورد. نگو رفته بود تو را بیاورد.

یادم باشد هر کودکی را در حال بچگی کردنش دیدم بگویم به همه بگوید تو را به خدا هیچ کس عمو زنجیر باف بازی نکند یا لااقل کسی عمو نشود و اگر شد در جوابِ زنجیرِ مرا بافتی ِ هیچ کس حتی دشمنش « بله » نگوید چون مثل من می شود صاحب بلند ترین زنجیر دنیا. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 آبان1385ساعت 0:44  توسط زینب  | 

 

 

   دوستت دارم نه به آسانی گفتن و شنیدن.بلکه به سختی فهمیدن و درک کردن

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 آبان1385ساعت 0:29  توسط زینب  | 

       میدونی فرق تو با خون چیه؟ خون  می ره تو قلب و برمی گرده ولی تو بری برنمی گردی.

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 مهر1385ساعت 1:57  توسط زینب  | 

غــــربـت مــن هــر چی که هست از بــا تـو بــودن بـهتره

آخــــــــــــر خــط زنـــدگـــــــی ایــــــن نــفـســـای آخـــــره

وقــــتی دارم بــــا هــــر نفس از ایــن زمونه سیر میشـم

وقــــتی بـــــا یــــه زخم زبـــون از این و اون دلگیر میشـم

ایــــــــن آخــــــــــر راه دیـــــگـه بــــایـد کـــه تــنـها بـمیرم

تـــــنـها تــــــو اوج بـــــی کسی تـــو غــــربـت آروم بگیرم

بـــــایـد بـــرم بــــایــد بـــرم بــــایـد کــه بـــی تــــو بـپـــرم

آخ کــــــه چـــــه سنـگین مـــیزنه ایــــن نـفسای آخـــــرم

سکـــــوت مـــن نشونــه ی رضــــایـتـم نــیست میدونــی

گـــلایــه هـــامـو مـی تــــونـی از تـــوی چشمام بــخونی

بگـــــو آخــــه جــــــرمــم چـیه کــه بــایـد ایــن جور بسوزم

هــیچی نگـــــم ، داد نــــــزنـم ، لــبامــو رو هـــم بــــدوزم

در بـــــــه در غـــــــزل فــــــروش مــنم کــــه گــیتـار مـیزنم

بـــــا هـــــر نگـــاه بـــــه عکست انگار من خودم و دار میزنم

نـفرین به عشق و عاشقی ، نفرین به بخت و سرنوشت

بــــــه اون نگـــــاه کــه عشقتو تـــو سرنوشت من نوشت

نفرین به من ، نفرین به تو ، نفرین بــه عشق مــن و تــو

بــــــــه ساده بــــودن مــــن و بـــــــــه اون دل سیاه تــــــو

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 مهر1385ساعت 1:48  توسط زینب  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 مهر1385ساعت 1:47  توسط زینب  |